۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

مگر ما چه می خواهیم جز آزادی

نمی دانم این چه دردیست که تمام وجودم را فرا گرفته است، حالم اصلا خوب نیست. با دیدن تصاویر هر زندانی سیاسی اشک در چشمانم حلقه می زند و به روزهایی که برای آنان همچون سال می گذرد می اندیشم. آخ چه می شد که اینان در بند نبودند، آخ چه می شد که این جمهوری اسلامی این بدعث کثیف جمهوری ولایت فقیه هرگز متولد نمی شد. مگر ما چه می خواهیم جز آزادی؟ مگر نه اینکه آزادی پوشش، آزادی بیان و... حق هر انسانی است که خدا او را خلق کرده است. این چه نظامی است؟ هر روز اعدام، زندان و هزاران زخم دیگر بر پیکر بنی آدم. من ایرانی را می خواهم که حتی یک زندانی سیاسی نداشته باشد، من ایرانی را می خواهم که هرکس هرچه می خواهد بپوشد و این حقی است که خدا به ما داده و بنده ی او از ما دریغ میدارد. آقای ولی فقیه مگر آن کاخ پوشالی که تو برای خود ساخته ای و اطرافت را با لمپنهایی چون فیروزآبادی، مجتبی، ا.ن، حجازی و... پر کرده ای از درگاه الهی و فرشتگان مقرب او با کرامت تر و قدسی تر است. آقای ولی فقیه تو با آن اسلام ایدئولوژیکت هر چه خواستی با ما کردی. ما آن قدر زور و توان نداریم که مقابلت بایستیم، ما اسلحه نداریم، ما فکر کثیف نداریم، ما اسلام ولایتی نداریم، ما دل کشتن نداریم، اما ما خدا را داریم. تو برای اینکه ا.ن را از مهلکه نجات بدهی خودت را به خطر انداختی و حال برای نجات خودت اسلامت را به خطر انداختی. این را با یقین کامل بدان که این دومی را هم از دست میدهی چون خدای خرداد با ماست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر