۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

داغ یک عشق قدیمی


نم نمک خرداد می رسد و عطر آن شهر را فرا می گیرد. یاد آن دوم خرداد به خیر که برگه ی رای پدرم را گرفتم و داخلش نوشتم محمد خاتمی؛ و با خنده ی بسیار همراه پدر آن را به داخل صندوق انداختم. روزها گذشت و چهار سال بعد توانستم با برگه ی رای خودم رای بدهم. دیگر آن شیرینی سابق را نداشت اما ای کاش اوضاع همانگونه می ماند. هیچگاه فکر نمی کردم روزی برسد که حسرت آن دوران را بخورم. آن دوران بگونه ای باستانی و به خاطر ماندنی شد که مانند دوران حکومت پهلوی که می گوییم زمان شاه، آن دوران هم به زمان خاتمی معروف شد. آخ که چقدر دلم برای آن روزها لک زده، روزهایی که بسیار آرمانگرا شده بودیم و روزبروز انتظارات بیشتری را در آرزوهایمان می پروراندیم اما غافل از اینکه همان اندک به دست آمده نیز رفتنی بود... اما حالا باز خرداد می آید، باز من زنده ام و باز هم علت زندگی من همان عشق قدیمی یعنی عشق به خرداد است. باز به عشق آن دوران به عشق سبزبازیهای پارسال و به عشق مرگ بر دیکتاتورهایی که لرزه بر تن ا.ن و انتر می انداخت به خیابان می روم و حق خود را می گیرم. خرداد من! درست است که عشق آزادی تو مانند داغی بر سینه ی من مانده است اما مطمئن باش که خدا بزرگ است و آزادت می کنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر