۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه

به درک که پناهی در زندان بود، به درک که نوری زاد در زندان است و به درک که مجید در زندان خواهد ماند

وقتی پناهی در زندان بود تمام وبسایتها، افراد و حتی جشنواره کن به حمایت از او برخاستند و فشارهای مختلف بر حکومت و اعتصاب غذای او در نهایت منجر به آزادیش گردید. حال این داستان ها برای افرادی چون مجید توکلی و نوری زاد هم ادامه دارد و واکنش های آزادیخواهان همچون چماقی بر سر رژیم مانع از آن می شود هر بلایی که خواست سر آنها بیاورد. اما تکلیف آن زندانی که نام و نشانی ندارد چه می شود؟ آن زندانی که بازجو بدون هیچ ترسی و مطمئن از اینکه نباید به جایی پاسخگو باشد سیلی را بر گوش او می نوازد. بازجو هراسی ندارد که تمام دندانهای او را به درون دهانش بریزد، بازجو هراسی ندارد که با هر چه دستش آمد به او تجاوز کند، بازجو هراسی ندارد که اگر خواست او را مخفیانه اعدام کند و در قطعه ی کافران به خاک بسپارد. به راستی ما را چه شده؛ به راستی این زندانی نوازی های نمایشی آن چیزی نیست که خود ولی فقیه جائر می خواهد؟ به درک که پناهی در زندان بود، به درک که نوری زاد در زندان است و به درک که مجید در زندان خواهد ماند. ما چسبیده ایم به این دو سه نفر و بقیه زندانیان سیاسی را بی خیال شده ایم. تنها حمایت وبلاگی از این عزیزان با نام و نشان درد آن عزیزان کم نام و نشان را درمان نمی کند. بیایید با حضور گسترده خود در اجتماعات حقیقی و نه صرفا مجازی ندای آزادی آنان را سر دهیم و بر محنت های آنان خاتمه دهیم. دوستان اوین پر است و مطمئنا ظرفیت آن همین سه نفر نبوده، آن زندانیان ناشناس  همانند سبزها بیشمارند.

۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

وقتی که سردادن مرگ بر خامنه ای از زنای محصنه با آنجلینا جولی هم لذتبخش تر است.


پلی تکنیک تهران، درب خ ولیعصر. 16 آدر 1388، روز دانشجو، روز انتفاضه ی یاران مجید

۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

کاندیدای اصلح از نظر مقام معظم رهبری


مگر ما چه می خواهیم جز آزادی

نمی دانم این چه دردیست که تمام وجودم را فرا گرفته است، حالم اصلا خوب نیست. با دیدن تصاویر هر زندانی سیاسی اشک در چشمانم حلقه می زند و به روزهایی که برای آنان همچون سال می گذرد می اندیشم. آخ چه می شد که اینان در بند نبودند، آخ چه می شد که این جمهوری اسلامی این بدعث کثیف جمهوری ولایت فقیه هرگز متولد نمی شد. مگر ما چه می خواهیم جز آزادی؟ مگر نه اینکه آزادی پوشش، آزادی بیان و... حق هر انسانی است که خدا او را خلق کرده است. این چه نظامی است؟ هر روز اعدام، زندان و هزاران زخم دیگر بر پیکر بنی آدم. من ایرانی را می خواهم که حتی یک زندانی سیاسی نداشته باشد، من ایرانی را می خواهم که هرکس هرچه می خواهد بپوشد و این حقی است که خدا به ما داده و بنده ی او از ما دریغ میدارد. آقای ولی فقیه مگر آن کاخ پوشالی که تو برای خود ساخته ای و اطرافت را با لمپنهایی چون فیروزآبادی، مجتبی، ا.ن، حجازی و... پر کرده ای از درگاه الهی و فرشتگان مقرب او با کرامت تر و قدسی تر است. آقای ولی فقیه تو با آن اسلام ایدئولوژیکت هر چه خواستی با ما کردی. ما آن قدر زور و توان نداریم که مقابلت بایستیم، ما اسلحه نداریم، ما فکر کثیف نداریم، ما اسلام ولایتی نداریم، ما دل کشتن نداریم، اما ما خدا را داریم. تو برای اینکه ا.ن را از مهلکه نجات بدهی خودت را به خطر انداختی و حال برای نجات خودت اسلامت را به خطر انداختی. این را با یقین کامل بدان که این دومی را هم از دست میدهی چون خدای خرداد با ماست.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

سفری دیگر

از فارسی وان و این جوی که راه انداخته و از این که مامانم دهنمو سر دیدن این سریال کره ای های مزخرف سرویس کرده، متنفر بودم. اما سفری دیگر وضعیتو تغییر داد. تو بعضی قسمتهاش موهای تنم سیخ میشه  چون عمیقا به روح اعتقاد دارم. یه بار فکر کردم اگه خامنه ای بمیره و روحش درون یک جسم دمیده بشه چه زجری می کشه. 
خامنه ای ای کاش بمیری و بعد از مرگت ببینی که چطور خجسته (زنت) داره بهت خیانت میکنه. 
خامنه ای ای کاش بمیری و بعد از مرگت ببینی که چطور مجتبی (پسرت) خودشو داره واسه جانشینیت جر میده. 
خامنه ای ای کاش بمیری و بعد از مرگت ببینی که چطور هاشمی (دوستت) واسه از بین بردن تقدس نداشتت تلاش میکنه. 
خامنه ای ای کاش بمیری و بعد از مرگت ببینی که چطور ا.ن (نوکرت) با دست بوسی و چاپلوسیت چراغ سبز ریاست جمهوری رو ازت گرفته بود. 
خامنه ای ای کاش بمیری و بعد از مرگت ببینی که چطور ملت ایران (دشمنت) هر روز دارن بهت لعن و نفرین میفرستن و تو مضطرب میشی که چطوری میخوای اون دنیا جواب بدی. 
البته بعید میدونم روح تو اون روحانیت رو داشته باشه که بتونه تو یه جسم دیگه بره. تو به درک میری و علیرغم اینکه به نظر خودت رهبر مسلمین جهانی از خوزه پدروی دیار کفر نیز کمتری.

فقط عکس یک


۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

داغ یک عشق قدیمی


نم نمک خرداد می رسد و عطر آن شهر را فرا می گیرد. یاد آن دوم خرداد به خیر که برگه ی رای پدرم را گرفتم و داخلش نوشتم محمد خاتمی؛ و با خنده ی بسیار همراه پدر آن را به داخل صندوق انداختم. روزها گذشت و چهار سال بعد توانستم با برگه ی رای خودم رای بدهم. دیگر آن شیرینی سابق را نداشت اما ای کاش اوضاع همانگونه می ماند. هیچگاه فکر نمی کردم روزی برسد که حسرت آن دوران را بخورم. آن دوران بگونه ای باستانی و به خاطر ماندنی شد که مانند دوران حکومت پهلوی که می گوییم زمان شاه، آن دوران هم به زمان خاتمی معروف شد. آخ که چقدر دلم برای آن روزها لک زده، روزهایی که بسیار آرمانگرا شده بودیم و روزبروز انتظارات بیشتری را در آرزوهایمان می پروراندیم اما غافل از اینکه همان اندک به دست آمده نیز رفتنی بود... اما حالا باز خرداد می آید، باز من زنده ام و باز هم علت زندگی من همان عشق قدیمی یعنی عشق به خرداد است. باز به عشق آن دوران به عشق سبزبازیهای پارسال و به عشق مرگ بر دیکتاتورهایی که لرزه بر تن ا.ن و انتر می انداخت به خیابان می روم و حق خود را می گیرم. خرداد من! درست است که عشق آزادی تو مانند داغی بر سینه ی من مانده است اما مطمئن باش که خدا بزرگ است و آزادت می کنم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

فاحشه‏ی مغزی

این متن رو دارم واسه عشق ساندیس ها می نویسم. واسه اون جماعت جوادی که موقع انتخابات با موتور می ریختن تو خیابونو با پرچم ایران تبلیغ ا.ن رو می کردن. واسه اونایی که نه دی و بیست و دو بهمن  میومدن بیرون و به آرمان های رهبرشون لبیک می گفتن اونم به شکل کاملا خانوادگی با یه بچه تو کالسکه که مثلا بگن کشور در امنیت و آرامش کامله. هیچ حرفی با این عزیزان ندارم؛ اصلا نمیدونم اگه یه روزی هم بخوام باهاشوم حرف بزنم چیزی می تونم بگم یا نه. ناخودآگاه یاد جمله های زنده یاد فریدون فرخزاد می افتم که شاهین نجفی هم تو یکی از ترانه هاش رمیکس کرده:

خاک بر سر اون مردمی بکنن که در طول تمام این سالها نفهمیدن که یه فرقیست بین جانی و عالم...حتی دنبال جانی رفتن، نمازخون شدن، ریش گذاشتن برای اینکه صد تومن پول بگیرن. جهان میگذره با صدتومن یا بی صدتومن؛ ولی خیلی بده که آدم فاحشه‏ی مغزی باشه